هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد؛ دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوزم...
دیشب پریشبا داشتم فکر میکردم چه جالبه که بعضی از ما همش دنبال یکی هستیم که باهامون باشه که بشه بهش اطمینان کرد؛ وقتی یکیو میبینیم که میتونیم بهش برسیم به خودمون میگیم که این همون آدمی که من دنبالش بودم... آره.. حتماً خودشه... ولی بعد از چند وقت میفهمیم که نه... شاید سطح فکرش با ما فرق داره... شاید نوع فکرش با ما فرق داره... شایدم انقدر سرش شلوغه... اینقدر آدم دورو برش هست کمتر وقتشو به ما میده و همش با بهونه های مختلف میخواد خلافشو ثابت کنه...
حالا اینجا که میرسیم روشهامون فرق میکنه... یکی چشمشو رو همه چی میبنده و میگه خوب ولش کن حالا اینم هست... میشه ازش استفاده های دیگه ای کرد... بعضیا می گن نه... می ذارمش کنار و دیگه باهاش هیچ کاری ندارم... شما چی کار میکنین اینجور وقتا...؟ من که کلاٌ خودمو وارد اینجور مسائا نمی کنم و با خودم حال می کنم...!! کسیم بخواد وارد زندگی شخصیم شه انقد باهاش بد میشم که خودش بره...! D: