Roohe Sukhte

 

Online

-------------------------------------

 

 

-------------------------------

 

 هواداران مهران مدیری

 هواداران محسن نامجو

وبلاگ رویا

--------------------------------

 

Pantages Theatre
 
 
 

 

 

شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد؛ دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوزم...

دیشب پریشبا داشتم فکر می‌کردم چه جالبه که بعضی از ما همش دنبال یکی هستیم که باهامون باشه که بشه بهش اطمینان کرد؛ وقتی یکیو می‌بینیم که می‌تونیم بهش برسیم به خودمون می‌گیم که این همون آدمی که من دنبالش بودم... آره.. حتماً خودشه... ولی بعد از چند وقت می‌فهمیم که نه... شاید سطح فکرش با ما فرق داره... شاید نوع فکرش با ما فرق داره... شایدم انقدر سرش شلوغه... اینقدر آدم دورو برش هست کمتر وقتشو به ما میده و همش با بهونه های مختلف می‌خواد خلافشو ثابت کنه...

حالا اینجا که می‌رسیم روشهامون فرق میکنه... یکی چشمشو رو همه چی می‌بنده و می‌گه خوب ولش کن حالا اینم هست... میشه ازش استفاده های دیگه ای کرد... بعضیا می گن نه... می ذارمش کنار و دیگه باهاش هیچ کاری ندارم... شما چی کار میکنین اینجور وقتا...؟ من که کلاٌ خودمو وارد اینجور مسائا نمی کنم و با خودم حال می کنم...!! کسیم بخواد وارد زندگی شخصیم شه انقد باهاش بد می‌شم که خودش بره...! D:

عــــادل
 
 

پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦

خدا... با توام... برگرد...

خدایا تو بوسیده ای هیچگاه لب سرخ فام زنی مست را؛ ز وسواس لرزیدن دندان تو؛ به پستان کالش زدی دست را؛ تو گردیده ای هیچگاه به دور محراب چشمان کم رنگ او؛ شنیدی بانگ دل خویش را از بسته تنگ و تاریک او؛ دریغا... تو احساس اگر داشتی دلت را چو من مفت می‌باختی؛ برای خود ای ایزد بی خدا؛ خدایی دیگر نیز می‌ساختی....

عــــادل
 
 

چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦

خيانت کردی پدر...!

   پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمیکردی، تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی ، تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی، کنون من هم به دنیا بی نشان بودم، پدر آن شب خیانت کردی، شاید نمی دانی به دنیایم هدایت کرده ای، شاید نمی دانی، از این بابت جنایت کردی شاید نمی دانی...

عــــادل
 
 

چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

يادمان باشد...

یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

عــــادل
 
 

پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

کلامی از خيام...

قومی متفکراند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می‌ترسم از آنکه بانگ آید روزی

کای بی خبران راه نه آن است و نه این...

عــــادل
 
 

جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥

ای کاش که بارون بزنه...

ای کاش که بارون بزنه تو این شبای بی کسی

غم بشینه روی دلت با یه بقل دلواپسی

وقتی می‌رفتی ندیدی اشکای دونه دونمو

حالا می‌گی مرحم بذار این دل پاره پارمو؟

خوبی بهت نیومده؛ برو پی کار خودت

آرزومم همین بسه مرگو ببینم تو دلت

بسه دیگه صدام نکن می‌خوام هوای تازه‌ای

آینه عبرتم شدی تو لحظه‌های عاشقی

آره عزیز تو راست می‌گی این منم یه بچه‌ای

بچه‌ای که دوست داره حس کنه عشق و عاشقی

پرید هوای بچگی دیگه می‌خوام بزرگ باشم

قشنگه تو شعر و غزل پروانه و شعله شعم

می‌خوام ببینمت تو رو رو ماسه‌های ساحلی

ساحل دریای خون؛ خون دلای عاشقی

عاشقی که بجز چشات نداشت سراب دیگه‌ای

چشاتم گرفتیو موند تو هوای بی کسی

ولی نموند تنها دلم؛ رسید یه یار تازه‌ای

اون کسی که دلم می‌خواست تو لحظه‌های بی کسی

ولی اونم تنهام گذاشت با همه بی وفاییاش

وفا نداشت مثل همه؛ رفت پی دل بستگیاش

حالا می‌فهمم ندارم غیر از خودم یاری دیگه

یکه و تنها می‌مونم تا آخر عمرم دیگه...

عادل

عــــادل
 
 

چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

زندگی...

زندگی کوچه بن بستی است که ته آن ريده‌اند...

 

يا بهتر بگم...

 

زندگی کوچه بن بستی است که ته آن ریده‌ايم...!

عــــادل